چشمانم باز ولی هیچ نمیبینم
در نگاهم جزء هیچی، چیز دیگری نیست
احساس میکنم خوابم
احساس میکنم هرچه در اطرافم هست همگی شبیه چیزهایی هستند که باید باشند
دست به هر سویی دراز میکنم به چیزی نمیرسم
هر نگاهی، دلم را روز به روز بی تفاوت تر میکند
خسته تر
روز به روز خسته تر از آنی ام که باشم
با این همه،
زنده بودن را احساس نمیکنم
فقط این نفس کشیدن ها، سبب میشود ثانیه ها را باور کنم
خودم را باور ندارم
میجویم و میخواهم اما آن چیزی که میخواهم نمیشود
ابتدا اشتباه
و نهایتاً پشیمانی و حسرت
میخواهم بسیار ،
اما اراده در من خیلی وقت است که مرده است
به انتهای خط امیدهایم رسیده ام ...
نميدانم كه بايد در كجاي اين عالم به دنبال اين احساس گمگشته ام بگردم
در درونم غوغايي است كه درونم را به يغما ميبرد
نه احساسي و نه تفاوتي
آنچنان غرق در اين دنياي مجهول شده ام كه نه ماندن را ميطلبم و نه رفتن را
افكارم قدم به قدم به بيراهه ها نزديك تر ميشوند
بيراهه هايي كه درونش هيچ چيزي نيست
و اما اين تكرار و روزمرگي است كه كاسه ي خالي ذهنم را پر كرده است
تا ماداميكه نبود عشق ، وجودت را مملو از بي تفاوتي ات ميكند
تنها اين نااميدي است كه مدام رنگ بودن ،به بودنت ميبخشد
تنهايي و سكوت در مقابل با هم بودن و سخن
و اما تفاوت ميان اين دو
تا كجاي هستي، لذت بودن و شدن را از وجودت مي ربايند
جرم اين نداشتن ها را به پاي كدامين گناهمان گذاشته اند؟؟؟
دانسته و ندانسته قرباني جهالت هايي شده ايم كه بودنمان را از ما دور و دورتر ميكنند
اين حاكم عادل و مهربان كجاست؟!
حاكم به كدامين جرم، حتي با وجود اعتراف و طلب بخش، نابخشوده رهايم كرده است ...
هر که هستم و هر چه هستم همه از الطاف توست
معبود من
من را ، به من وامگذار
درونم را با یادت هر لحظه، عطر آگین نما
الهنا
مگذار غرورم قربانی جهالت هایم شود
دیدگانم را بر روی نداستن هایم چنان بگشا که دانسته قدم در رهی نهم که همه تو باشی
پروردگار من،
از زمان خلقتم تا به حال و از مردنم تا ابد
مرا شرمنده ی کارهایی که میبایست میکردم و نکردم مکن
و غفلت را از وجود همه بندگانت و من دور ساز و ...
آن زمان كه پروردگار ، نقش خيال وجودم را بر روي تابلوي كائناتش ميكشيد ، تا من، من شوم
فرشتگانش حيران مينگريستند
و همچنان منتظر
كه فرمان رسيد
بسازيد جسم جانش را...
كه ناگاه آن لحظه كه منتظرش بودم ،
لحظه موعود
فرا رسيد تا كه روح را با جانم راهي زمينش گردانند
نميدانستم چه شد اما فقط با يك نگاهش سراسر او شدم و همان لحظه عهد كردم
كه تا زمانيكه از دوري اش بر روي زمينم ، بندگي اش كنم و او نيز تنها رهايم نكند
سخت بود
جدا شدن را ميگويم
به من از مسئوليتم هايم ، از داشتن ها و نداشتن هايم ، از رسيدن و نرسيدن هايم گفتنداما من،
به شوق دوباره ديدنش پذيرفتم
آمدن همانا و زميني شدن همان
ديگر خبري از آن شوق نشد
ديگر از تحمل سختي جدايي ،خبري نشد
گويي دگر باره ، در زمينم مرا بر روي تابلوي ديگري كشيده اند
در وجودم فراق از جدايي نبود ، از بودن بود
كه با حسرت از ندانستن و ناخواسته ، قدم به سوي راهي ميگذارد كه شرمسارم
كه نه از مسئوليت هايم كه شانه خالي كرده ام
و نه از داشتن هايم كه ناشكري كرده ام
و نه نداشتن هايم كه شكوه كرده ام
و نه از رسيدن هايم كه نديده ام
و نه نرسيدن هايم كه به صلاحم بوده اند
شرمسارم.
دوست دارم
خيلي زياد
هيچ وقت نه از خدا ميخوام و نه خودم كاري ميكنم كه بدوني چقدر دوست دارم
يعني نميتوننم كاري بكنم تا تو بدوني
تو تموم دنيا ،تو واسم يه دنيايي
ولي همه اميدم اينه كه يه روز با تو باشم
اما نه تو اين دنيا
تو اون دنيا،
از خدا ميخوام كه تو اون دنيا به جاي همه چيزايي كه ميخواد بهم بده بجاش من و تو رو به هم برسونه
اونقده خوبي كه حاضر بودم اگه من به جاش بودم تموم دنيا رو به پاهات ميريختم
حتي زندگيمو
گه يه روز، فقط يه روز احساس منو به خودت ميدونستي ، خودتو خوشبخت ترين آدما رو زمين فرض ميكردي
همين.
خداوند همه چيز ميشود همه كس را
در همه حال
اگر بنده خداييش را در دادنش بداند
به بيراهه ها قدم گذاشته است
و اگر هم به ندادنش كه او در همه حال خداست
و ما در همه حال بنده اوييم و شكرگذارش
ميبينم و ميخواهيم
او هم ميخواهد و ما نمي بينيم
دعا ميكنيم و اجابت ميطلبيم
او هم اجابت ميكند و ادعوني استجب لكم
و ما باز هم نمي بينيم
عاشق ميشويم و رسيدن را طلب ميكنيم
او هم معشوق ما ميشود و با ما عشق مي ورزد و با هم بودن را در وجودمان به عاريه
يگذارد
ولي ما،
چشم دلمان را ميبنديم و چشم گوشمان را باز ميكنيم
و اين بار هم نمي بينيم
و زندگي را آرزو ميكنيم و در پي اش سر بر بيابانهاي بي علف مينهيم
او با ما هم نفس ميشود تا در اين تكاپوي رفتن ها، به تلاطم نيفتيم
اما ما، بي آنكه بدانيم نفس كم آوريم و نااميد ميشويم ...
از پس امتحان هاي زندگي
گويا تمامي خواسته هايت را در بن بست هاي ناكجاآباد به جا گذاشته اي
و نتيجه اين امتحان هاي مداوم
يا به كمال رسيدن است
يا به بن بست
و شايد هم فرار از تقدير
و يا پر شدن از بودن و آرامش
و شايد هم خالي شدن از خود
و زندان
تا جايي كه ديگر عشق نيز آرامش را به تو باز نميگرداند
از همه چيز خالي شدن
و تنها این اميد روح زندگي را در وجودت زنده نگاه داشته است
و نميداني تا كجا با تو خواهد آمد...
روزگارانت از پس هم ،چون باد ميگذرند
و هنوز در همان نقطه شروع هستي
و فاصله اي را احساس نميكني بين خود و خويشتنت
و مابين دنيايت گم شده اي .
خداوندا
از تمامي داده هايت چشمانم را
و از تمامي نداده هايت آگاهيم را
چشمانم را بگشا
و آگاهيم را فراخ گردان
مگذار با چشماني بسته و قلبي آكنده از ندانستن ،سر بر بالين نبودن بگذارم
روزي ام را با دادن حكمتت افزون تر گردان نه با تمكين نعمتت
زندگي ام را در آغوش زمان حيران مگردان ،
مرا از براي بودن خودت در قلبم و احساسم
زنده نگه دار
مگذار با تنها بودنم با تنهايي انس بگيرم
سياهي ها،درونم را از ريشه خشكانده اند
كوچكي ام، وجودم را در دنيايت به حقارت كشيده اند
هرچند كه آلوده به نكرده هايت هستم
و سرشار از عدم حضورت در دنيايي كه از برايم به ارمغان گذاشته اي
مگذار دل در گرو سياهي ها سرگردان اين دنيا و آن دنيايت شود
آرامش وجودت را بگذار دريابم
بگذار همگان دريابند
بگذار گناهكاران دريابند
تا از اين زمان به بعد دل را در گرو هرآنچه پاكي است ،مشغول سازند
خداوندا،
دل را در ازل بي آنكه دانم به دستم دادي
و من همچو پروانه ،سبكبال و سرمست از وديعه
خنده ميكردم ،خنده اي مستانه
عمر جانم را آغوش زمان در هم كشيد
كه ناگاه دل بلرزيد
نميدانستم چه؟!!!
براي بار ديگر،
دل زدستانم برفت
باز هم نميدانستم چه؟!!!
...
دلم خون شد و
دلگير
به ياد -سبكبال و سرمست از وديعه-
حال خداوندا،
دل زدستم آواره ي اين كوچه ،آن كوچه است
ره اين گم كرده راه را هويدا كن
تا مبادا قرباني بيراهه هاي روزگارانت شود.
واسه دوس داشتن تو، از همه چی گذشتم
واسه داشتنتم از خودم گذشتم
تو دلم یه عالمه غصه دارم
با همه سر جنگ ودعوا دارم
نکنه یه وقتی تنهام بذاری
با نگاه سنگینت، این دل عاشقو بلرزونی
یه وقتی دلت نیاد باهام بخوای بد تا کنی
این دل شکسته رو ارزونی اشکا کنی
منم و یه دنیا از قشنگی حرفای تو
تو همه تنهاییمام
تو واسم تنهاترینی
پس نخواه با رفتنت ، منو تنهام بذاری.

